دستهبندی: پر فروش های ادبیات


کتاب مرگ ایوان ایلیچ نشرچشمه (سروش حبیبی) تولستوی
توضیحات
تهیه کتابهای نایاب قدیمی و جدید
09126620983
کتاب مرگ ایوان ایلیچ، رمانی نوشته ی لئو تولستوی است که اولین بار در سال 1886 به چاپ رسید. این رمان که به عنوان یکی از برترین شاهکارهای ادبیات در رابطه با موضوع مرگ در نظر گرفته می شود، به داستان قاضیای می پردازد که در طول زندگی خود، به اجتناب ناپذیری مرگ، تنها در حد فکری گذرا اندیشیده است. اما یک روز، مرگ حضور خود را اعلام می کند و او با حیرت و سرگشتی فراوان مجبور می گردد که با میراییِ خود رو به رو شود. تولستوی در این کتاب از مخاطبین می پرسد: انسانی نه چندان متفکر، چگونه با تنها لحظه ی حقیقی در زندگی اش مواجه خواهد شد؟ کتاب مرگ ایوان ایلیچ، نگاهی بسیار جذاب و گاهی اوقات دلهره آور به پرتگاه مرگ است و علاوه بر این، به مخاطبین نوید می دهد که می توان در هر لحظه از زندگی به آرامش روحی و معنوی رسید.
بخشی از کتاب مرگ ایوان ایلیچ
«سر ناهار خبر درگذشت ایوان ایلیچ را به همسرش داد و به او گفت که امکان انتقال برادر او به حوزهٔ اداری خودش بیشتر شده است و استراحتنکرده فراک پوشید و به خانهٔ ایوان ایلیچ رفت.
یک کالسکه و دو درشکه جلو در خانهٔ ایوان ایلیچ ایستاده بود. پایین، در رختکنخانه، کنار جارختی درِ تابوتِ آراسته به طاق شالی از گلابتون درخشان و مزین به ملیله و منگوله به دیوار وا داشته شده بود. دو بانوی سیاهپوش داشتند پالتوی پوست خود را درمیآوردند. یکی از آنها خواهر ایوان ایلیچ بود، که او میشناخت و آن یکی ناشناس بود. شوارتز دوست پیوتر ایوانویچ که داشت پایین میآمد چون از بالای پلهها او را دید که وارد میشود ایستاد و سری جنباند و چشمکی به او زد. مثل این بود که میخواهد بگوید: «این ایوان ایلیچ هم که کار را خراب کرد! ولی ما حواسمان جمع است و دم به تله نمیدهیم.»
هیئت شوارتز با آنگونه ریشهای انگلیسیوار و اندام لاغرِ آراسته در فراکش مثل همیشه متین و برازنده بود و این متانت که همیشه با شوخچشمی و رفتار شیطنتبار او منافات داشت اینجا کیفیتی جذاب و نمکین به او میبخشید. این احساس پیوتر ایوانویچ بود.
پیوتر ایوانویچ از سر احترام به دو بانو راه داد تا جلو بروند و بهدنبال آنها آهسته بهطرف پلکان پیش رفت. شوارتز از پایین آمدن منصرف شد و نیمهٔ راه ایستاد. پیوتر ایوانویچ علت ماندن او را فهمید. پیدا بود که میخواهد با او قراری بگذارد که بازی شبشان کجا باشد. بانوان از پلکان بهسوی بانوی صاحبعزا بالا رفتند و شوارتز، که لبهایش را با حالتی جدی برهم فشرده بود با شوخچشمی و اشارهٔ ابرو به پیوتر ایوانویچ فهماند که به اتاق سمت راست، که جنازه در آن بود برود.»
نظرات
دستهبندی: پر فروش های ادبیات