دستهبندی: بدون دستهبندی






کتاب خزه از هربرلوپوریه(ترجمه شاملو)
توضیحات
🔄 بهروزرسانی خودکار قیمت — آخرین بهروزرسانی: ۱۴۰۵/۰۵/۰۱ ساعت ۱۴:۲۵، بر اساس نرخ روز دلار آمریکا · قیمت فعلی: ۱٬۷۶۶٬۰۰۰ تومان
تهیه کتابهای نایاب قدیمی و جدید 09126620983 داستان "خزه" به قلم "هربر لوپوریه" قصه ی زندگی یک روزنامه نگار و نویسنده است؛ شخصی که خود نیز در جنگ خدمت نموده و زندگی شخصی اش در سایه ی جنگ جهانی دوم و اشغال نظامی فرانسه توسط آلمان نازی، دچار تغییرات ناگوار و دلخراشی شده است. همسر و فرزندان او در یک حمله ی هوایی از بین رفته اند و او تصمیم می گیرد به ناشناخته ترین مکان ممکن برود تا به نوعی از این واقعه بگریزد. "خزه" از روندی خطی برخوردار بوده و فرایندی مستقیم و رو به جلو را طی می کند. "هربر لوپوریه" موفق شده تا با بیانی ساده و بدون ایجاد کلافی سردرگم از وقایعی که اتفاق افتاده، داستان زندگی این مرد را به طرز جالبی از زبان خودش ارائه کند. نویسنده برای اینکه بتواند به چنین مهمی دست یابد و با مخاطب نیز ارتباط برقرار کند، از موضوعات حیاتی و مهمی همچون عشق و آزادی بهره می برد و قصه ی مردی با مشکلات روحی فراوان را روایت می کند که به نظر می رسد دیگری امیدی در زندگی ندارد و می خواهد با چنگ و دندان خود را از این بحران بیرون بکشد. به این طریق مخاطب قدم به قدم با این مرد که تلاش می کند امید و عشق را در زندگی باز یابد و به آرامش و صلحی درونی دست یازد، همراه می شود. از آنجایی که تمام داستان "خزه" در زمان اشغال فرانسه اتفاق می افتد، "هربر لوپوریه" نگاهی ویژه به تقابل مردم در برابر اشغالگران داشته و تلاش می کند تا این نزاع های روزمره در برابر نازی ها را با مسائل ریز و درشت از نوشیدن یک بطری شراب گرفته تا مخاطراتی که زندگی مردم را در زمان اشغال نظامی و جنگ تهدید می نمود، به تصویر بکشد. درباره هربر لوپوریه هربر لو پورّیه Herbert Le Porrier نویسندهى معاصرِ فرانسوى به سال 1913 در اوکراین تولد یافت و دورانِ تحصیلِ خود را در رشتهى پزشکى در پاریس به پایان برد. و چون به کار نوشتن پرداخت از تجربیاتِ پزشکىى خویش در آثارش بهرهى فراوان گرفت. تا سال 1958 فعالیت ادبى او در این فهرست خلاصه مىشود :ــ نخستین رمان او درآمد. این رمان که نامش را مىتوان کُرچ ]به ضم کاف [ و یا تو لک رفته ]به فتح لام [ ترجمه کرد، یک سال پیش از انتشار نوشته شده بود. قسمت هایی از کتاب خزه از پنجره ی اتاقم که هم کف بود ساعت ها به کوچه ی خالی نگاه می کردم. انگار امیدوار بودم از بیرون اشاره ئی بشود، از بیرون نمی دانم چه پیشامدی بشود که مرا از آن بی حسی و بی حوصله گی وحشتناک دربیاورد... اما جز سربازهای آلمانی که تو کوچه پرسه می زدند و مثل اراذلی که برای اولین بار به جاهای ممنوعی می روند این ور و آن ور را می پائیدند دیارالبشری به سراغ محله ی آرام من نمی آمد... آن ها اغلب دوتا دوتا گشت می زدند و تخت پوتین های سربازی شان را در سکوت رو زمین می کشیدند و به طرز محسوسی وحشت داشتند که نکند ناگهان از جلو خان ساختمانی مورد حمله قرار بگیرند. یک بعدازظهر آفتابی که دختربچه ی سرایدار ما جلو در خانه داشت برای خودش بازی می کرد دوتا از این جهانگردهای اجباری ایستادند مدتی تماشایش کردند. یک جور تاثری تو چشم های آن دو دیدم. آن ها هم دنبال محبت می گشتند. پس از لحظه ئی یکی شان یک تخته شکلات درآورد دراز کرد طرف بچه. دخترک دست هایش را پشت سرش قایم کرد و یکهو دوید طرف خانه. سرباز آمد دم پنجره ی من و با حرکتی که به دست هایش داد خواست به اصطلاح مرا شاهد بگیرد. آنچه را که به زبان نمی توانست بیان کند صورتش به وضوح و با صراحت بسیار بیان می کرد. شکلات را گذاشت لب پنجره ی من و گفت: ــ دوست؟ بی این که چیزی بگویم نگاهش کردم. قیافه ی گیرائی داشت. چشم هایش روشن و قشنگ بود. رفیقش احمقانه هرهر می کرد. سرخورده رفتند پی کارشان. آن وقت من شکلات را برداشتم و آن قدر خوردم و خوردم که دلم را زد. عـلاجی برای حال خودم نمی شناختم. دوائی برای درد خودم نمی دیدم. از خودم و از وطنم و از آینده ی نسل بشر نومید شده بودم.نظرات
دستهبندی: بدون دستهبندی